خواب های رنگی غزال
ممنون که به خوابم اومدی
دلم عجیب گرفته است

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...

و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........


و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!

چه قدر هم تنها !!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......

دچار یعنی
........عاشق!!!!

و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد......

و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست ............

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست ............


دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد !

و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...

نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....

همیشه عاشق تنهاست ............

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !

و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............


?غزال | در سه شنبه, تير 23, 1388 ساعت 04:40 | پیوند | [ 4 ] نظر | ارسال نظر
نظر | چهارشنبه, تير 31, 1388
برزخی گفت:
سلام

متن زیبایی بود.
منم یه مطلب جدید دارم یه سری بهم بزن خوشحال میشم.



... | پنجشنبه, مرداد 8, 1388
معین ناصریان گفت:
تو محشری دختر...محشر...

نظر | جمعه, مهر 3, 1388
reza گفت:
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
ــ نه ، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
.
.
.
این دومین باره امشب
که از دوره وارد یه وبلاگ میشم و این شعرو می خونم !

خیلی جالبه! | سه شنبه, دي 15, 1388
فرزان انگار گفت:
دارم کم کم علاقه مند می شم !



منبع کدهای وبلاگ

دريافت كد در بهاربيست

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس