| X Close | ||
کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

ترا نمی بخشند.
مرا نبخشیدند.
ترانمی بخشم.
ترا که تشویشی .
ترا که تردیدی .
ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.
ترا نمی بخشند.
به تهمت دیدن.
به جرم زمزمه کردن ،
و عشق ورزیدن.
به اتهام شنودن،
و بازگو کردن.
مرا نبخشیدند.
ترا نمی بخشند.
که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست.
بر آستان دنائت بسای پیشانی ،
به من نگاه مکن ،
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.
حریق باد مرا سوخت ،
سوخت ،
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.
هنوز می سوزم ،
هنوز …
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر قلب ات .
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات .
ز لاشه ام بگذر ،
که من ،
ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ،
چو سنگواره ی ماموت .
اگر چه می دانم ،
که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.
اگر چه می دانی ،
که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم .
اگر چه می دانند ،
هنوز بیدارم ،
هنوز …
نی نی لای لای عزیزم
بونه نگیر اینقده زود
خسته ای می خوای بری
همون جایی که خدا بود ؟!
نی نی پس ما چی بگیم ؟
ما که شدیم اسیر خاک
هیچ دمم نمی زنیم
از گناها ما رو چه باک ؟
کار دنیا قاطیه
حساب کتابی نداره
می دونی تازگیا
از آسمون غم می باره!
نی نی قسمت که بشه
بزرگ بشی قد بکشی
باید آماده باشی
رنجای بی حد بچشی
از ما که دیگه گذشت
دیگه رسیدیم ته راه
نی نی جون یادت نره
پات نشه بسته به گناه
نی نی بی تابی نکن
می خوای برات قصه بگم ؟
می خوای اصلا پاشمو
دلقک قصه هات بشم ؟
یکی بود یکی نبود
آدما دنیا اومدن
جسمشون قد کشید و
از خدا کم کم بریدن
آدما رنگی شدن
سرخ و سیاه ، زرد و سفید
سفیدا زیباترن
رنگیا رو باید کوبید
اتما رو می شکافیم
سلاح و موشک می سازیم
"ماها هم زوری داریم
عمرا تو جنگی ببازیم"
دست به کارایی زدیم
سلاح های عجیب غریب
اتم و موشک و جنگ و
نی نی های بی نصیب
خدا رفت از یادمون
خدایی کردیم رو زمین
هر کی زور داره برنده ست
حق با پر زوره همین !
کشوری رو می گیریم
می گیم دیگه مال ماهاست
ملتی رو توش میاریم
پس ملت خودش کجاست ؟!
با موجودا ور می ریم و
ویروسای نو می سازیم
بعد واسه کشتن ویروس
به دکترامون می نازیم !
می سوزونیم جنگلا رو
قوانین نو می ریزیم
هر کی که ماها رو نخواد
دستوره خونش بریزیم
مقدسات هی می سازیم
مقامشون قد خداست
فتواهاشون حتی اگر
ضد خدا باشه بجاست
تازگیا آی نی نی جون
زوجامون هم جنس همن
دیگه چی بدتر ازینه ؟
گناها پیشرفت می کنن !
تو قانون ما آدما
کافر نجسه نی نی جون
به کافرا دست می زنیم
می گیم کثیفین همتون
مرض داریم یه جورایی
تو خودنمایی اولیم
بلند بلند داد می زنیم
از همه ی دنیا سریم
دروغ می گیم بد نی نی جون
خوب شده عادت واسمون
تو بین گفته ها بگرد
دنبال حرف راستمون !
محبتا تو دلامون
یه وقتا غم باد می گیریم
غرورمون قد یه کوه
تو حسرت عشق می میریم
تهمت بی جا می زنیم
آخ نی نی جون حالی داره
مظلومی رو گیر بیاری
بکوبیشو هیچی نگه !
ناز گلکم گریه نکن
اشکات بذار جون بگیرن
بذار وقتی فقرو دیدی
ابرا بارون بگیرن
خیلی هامون پول داریم و
خیلی هامون گدا شدن
پول دارا رفت ز یادشون
حق فقیرا رو بدن
بعضیا واعظ شدیم و
یه عده هم مخاطبا
واعظا به نفع می گیرن
حتی توی جنگ با خدا
یه عده مومن شدن و
تو کار دین و معرفت
" آب وضو بالا بره
نماز صحیحه یا غلط؟ "
یه عده بی پروا شدن
"ظلم کدومه گناه چیه ؟
دنیا مکان لذته
خدا کیه پناه چیه ؟ "
نی نی جونم یه عده ای
این وسطا هرز پریدن
دورویی و رنگ و ریا
خیلی کثیف و پلیدن
دکمه های پیرهنشون
تا خرخره بسته شده
تو خلواتشون نی نی جون
خدا ز قلباشون می ره
راستی نگفتم بدونی
گفتن حق جرمه نی نی
دادخواهی از ظالما هم
یه جورایی ظلمه نی نی !
از جونت هر وقت سیر شدی
پاشو دلیرونه بگو
"حق ماها رو پس بدین
ظالم ازین خونه برو"
نی نی جونم بازم بگم ؟
یا خسته ای و خوابیدی ؟
بخواب تا وقت داری عزیز
هنوز بدی رو ندیدی
بهاره عامل نوغانی
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
چه قدر هم تنها !!
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
دچار یعنی
........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد......
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست ............
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست ............
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد !
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
همیشه عاشق تنهاست ............
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
حیاط روشن بود
و باد می آمد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس كه هيچ كس نبود ...
هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم!
با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني است؟؟؟

من ان زمان که میگریستی
در آن زمان که هر لحظه ات را از من تمنایی بود برای ماندن...
در تمام اقیانوست نیلوفر نشاندم..
رفتن قانون طبیعت است....
نیلوفرها درد تنهایی را در تنت میکشند!!!

باور کن...
من هر روز خورشید را به امید یافتنت بر تاریکی های شبانه ام رها میکنم اما نمیابمت...
من به آینده دل خوش کردهام تا حسرت تمامی گذشته ی بی تو ام را از میان رنجهایم بکاهد...
من تو را دوست میدارم چون این تنها حکمیست که هنوز در مورد تو لغو نشده!!!

به خدای عاشقان سوگند که اگر بدانم که دوستم نداری گریه نمیکنم...
بلکه آرزو میکنم کسی را دوست بداری که دوستت نداشته باشد

مرا اینگونه باور کن...
کمی تنها،کمی بیکس،کمی از یادها رفته...
خدا هم ترک کرده من را،خدا دیگر کجا رفته...؟!
نمیدانم مرا آیا گناهی هست...؟
که شاید هم به جرم آن،غریبی و جدایی هست؟؟؟
روزگارم گله مندی شده است،من بگویم تو بخندی شده است
از دلم یاد نکردی شاید...

آمد اما در نگاهش ان نوازشها نبود
چشم خواب آلودش را مستی رویا نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

خدا مشتی خاک را برگرفت،می خوات لیلی را بسازد،از خود در او دمید،و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.
سالیانی است که لیلی عشق میورزد لیلی باید عاشق خدا باشد زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد،عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است نام دیگر انسان.
خدا گفت به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:عشق.
و هر که عاشقتر آمد،نزدیکتر است پس نزدیکتر آیید نزدیکتر.
خدا گفت:عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من میاورد.کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را محکمتر از دیگران گرفت.
خدا گفت: عشق،گفتگوست،گفتگو با من،با من گفتگو کنید.و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاکم را به نور بدل میکند،و لیلی مشتی نور شد در دست های خداوند.
خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن،شیطان غرور داشت،سجده نکرد.
گفت:من از آتشم و لیلی از گل است.
خدا گفت:سجده کن زیرا من چیزی میخواهم،من چیزی میدانم که تو نمیدانی.
شیطان سجده نکرد،سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات،فرصت خواست.خدا مهلتش داد،اما گفت:نمی توانی،هرگز نمی توانی،لیلی دردانه ی من است.قلبش چراغ من است و دستش در دست من.گمراهیش را نمی توانی،حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان میداند لیلی همان است که از فرشته ها بالا تر میرود،پس میکوشد بال لیلی را زخمی کند.عمزی ست که لیلی میگردد،دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد و بهانه بودنش تنها همین ات و میخواهد قصه ی لیلی را به بیراهه کشد.
***نام لیلی رنج شیطان است***

رقص محرمانه یک زیبا
سادگی
سنجاقک کوچکی بود
هدیه ای بی سبب
شبنمکی بر لبان عاشقت
وقتی که زیر باران غریبه ای را می خواندی
و من آن سوتر ترا دعا می کردم
چشمانم چنان مجمر خون
به یادت مانده است .
حالا سالها گذشته است
دیگر باران آبی نیست
و گربه ها همگی شرورند .
چرا
خیال می کنی
هنوز به ستاره چینی در کویر دلخوشم .
من !
آن هم من !
من بروی چینه ی نازکی راه می روم
که یکسوش دریایی از خون موج می زند
و سوی دیگرش دوزخی از آتش است
آن چنان عمیق که سرچشمه ی آن پیدا نیست .
برای من که اینچنین فقیرم
همین سنجاقک کوچک ثروتی ست
و لمس تو چمنگاهی
که از نمین ترانه ای شاداب است .
خواب !
آن هم بر چشم های من
نمی شنوی ؟ !
صدای انفجار بزرگی را
که هر لحظه درون سینه ام
شیطنت می کند
گیاهی که در کوهستان رُست
چگونه به نرمی دستان تو عادت کند
بر می گردد به سایه
تنها خنده اش شبیه آفتابگردان خواهد ماند .
ترانه بخوان
غریبه را بخوان
تا ببینم چگونه در آغوشش رها می شوی
دعایت می کنم
با چشمانی خونین مجمر .
گذر می کنم بی تو
در انزوای شهرم
در سیاهی پایتخت
در فرار طبرستان
در زخم های جنوب
در بی قراری کردستان
در سوگ ارگ .
گذر می کنم بی تو
با یادت
که زیبا ترین رقص ها را
کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .
هدیه ای بی سبب از تو
در دستم است
ببین ! سنجاقکت جان می گیرد
پرواز می کند
کوچک است و زیبا
افسوس که در این حوالی ستاره چینان مرده اند
به من گفته بودی دوستم داری
به اندازه تمام برگهای توی باغچه
نمی دانی
چقدر پاییز مرا میترساند
زمانیکه
تمام برگهای درخت زرد میشود و میریزد

سلام به همه شما دوستان عزیزم
امروز تولدمه ۲۰ ساله شدم....

سلام...
من یه دختر متولد اسفندم بخاطر همین میخوام همه چیزو درمورد خودم وبقیه دخترای اسفند اینجا بذارم.در ضمن من همشو بی کم وکاست مینویسم... امیدوارم نظرات خودتون را بدون کم و کاست بهم بگید
شخصیت کلی متولدین اسفند
شانس پیدا کردن او در جاهایی که زندگی جریان دارد خیلی بیشتر است. در میان متولدین این ماه امیال دنیوی اندکی وجود دارد. آنها در مورد آینده اشتیاقی ندارند و تقریبا بی خیال هستند. جذابیت رفتار و طبیعت خوب اما تنبل او شما را تحت تاثیر قرار میدهد. او نسبت به توهین،تهمت و نظرات دیگران هم بی تفاوت است.کمتر پیش می آید که او حرکات یا عکس العمل های شدید از خود نشان دهد.
او یا به یک زندگی حرفه ای سراسر ایثار روی می آورد یا زندگی پر از تشنج و احساسات ساختگی و هیجانات دروغین را در پیش میگیرد. متولدین اسفند حافظه درخشانی دارند و فطرتا خجالتی هستند.
اسفند نشانه مرگ و ابدیت است. قضاوت او مثل قضاوت فرد متولد مهر منصفانه است. از نظر شوخ طبعی همدلی و بداخلاقی مثل متولدین تیر هستند. گاهی اوقات صراحت لهجه و سخاوتمندی متولد آذر را دارند و گاهی مثل مردادی ها خوشگذران و ددری هستند. با وجود این مثل متولدین دی نسبت به وظیفه خود متعهد هستند و غالبا حسرت شخصیت اجتماعی افراد را می خورند و دوست دارند مثل بهمنی هاسر به سر مردم بگذارند و همه چیز را تحلیل کنند. او اغلب لبریز از اشتیاق و آرمانگرایی فرد فروردین است. مثل خرداد با سرعت هرچه بیشتر حرکت وبا همان سرعت و بسیار هوشمندانه فکر و صحبت میکند. او می تواند مثل متولد اردیبهشت تنبل و آرام باشد. عشق به موسیقی و هنر و حواس پیشرفته و تغییر پذیری اش را مدیون سایر برجهاست. اما خرد عمیق و دلسوزی و همدلی را که از تجربه های انسانی کسب کرده است فقط مال خودش است.
زن متولد اسفند
جذابیت جز وجود دختری است که در این ماه متولد شده است و پی بردن به آن هم نیازی به خواندن کتب و مقالات ستاره شناسی ندارد. به موازات این جذابیت نقاط ضعفی نیز در وی وجود دارد.
زن متولد اسفند ظرف عسلی است که قدری فلفل در آن ریخته اند. برای زن متولد اسفند این امکان بیش از پیش فراهم شده است تا در زیر ظاهر جذاب خود گزندگی تندتری از فلفل پیدا کند.
او نه تنها زنی نیست که بخواهد بر مرد خود حکومت کند بلکه حاضر است با بردباری بی نظیر تمام خودخواهی های یک مرد را تحمل کند فقط به این شرط که به طور کامل مورد حمایت او قرار بگیرد.
برای این زن مرد اعم از اینکه برادر باشد یا پدر، دوست باشد یا شوهر، موجودی است که میتواند وسط حیات منزل بایستد و جلوی سنگ آسمانی را بگیرد. شما یک چنین نظریه ای را با بردباری عجیب او در تحمل غرور خاص مردان مخلوط کنید و مقداری هم گرمی و ذوق شوق به آن اضافه کنید و آن وقت پی خواهید برد که چرا دختری که در ماه دوازدهم سال به دنیا آمده است این چنین مورد توجه مردهاست.
محل زندگی ماهی دریاست و دریا مرکز نرمش و رمز و اسرار و زیبایی هاست و مرد شیفته این زیبایی و رمز و اسرار وجود زن است.
ناراحت ترین مردها در جوار زن متولد اسفند احساس آرامش میکنند. او آبی است که بر روی آتش ریخته میشود. او هرگز شوهر خود را مجبور نمیکند که قدم های سریعتری در زندگی بردارد، موقعیت اجتماعی این مرد، هر چه که باشد،برای او کافی و حتی بهترین است.
پس از ازدواج ممکن است قدری به جان شما نق بزند،این نق زدن ها گاهی حالت گوشه و کنایه هم پیدا میکند، در حالیکه شما هرگز نمی توانید از خود عکس العمل نشان دهید.
زن متولد اسفند به راحتی می تواند با توجه به ضعفی که مردها در برابر بعضی از رفتار های زنان دارند نقاط ضعف و معایب خود را از چشم مرد زندگی خود بپوشاند.
صورت فلکی برج حوت دو ماهی است که در دو جهت مخالف شنا میکنند.یکی از آنها سمبل زیبایی و لطافت و آن دیگری سمبل نرمش و ظرافت است به این ترتیب برای او همیشه این امکان وجود دارد که بتواند با یک مانور سریع و ظریف خود را از مخمصه نجات دهد در حالیکه این امکان برای زنان دیگر اصلا وجود ندارد.
او بیش از زنهای دیگر حساس است و اگر رفتار شما بیش از حد تند و خشن باشد،نظام دلپذیری را که طبیعت در نهاد او به ودیعه گذاشته است به هم خواهید زد و آن وقت تبدیل به موجود بی هدف و عاطل و باطلی میگردد که دیگر نخواهید دانست که با او چه باید بکنید.
شما هرگز نمیتوانید در نظر اول متوجه هدفی که او دارد شوید.
قبل از هر چیز باید بدانید که او بسیار باریک بین و دقیق است، شاید لازم باشد که ناقلا را نیز به باریک بینی اضافه کنم زیرا بسیاری از کسانیکه به دام دختر متولد اسفند افتادند اصلا نمیتوانند بگویند چطور این واقعه رخ داده است.
آمار نشان میدهد که دختران متولد اسفند در سنینی به مراتب پایین تر از دختران دیگر ازدواج میکنند.
روابطی که او با دیگران برقرار میکند، بدون شک در نوع خود منحصر به فرد است.او عملا موجودی است که هیچکس او را دشمن وی نمیداند.
سیاره این زن نپتون و مرکب او باد صباست.
او به گونه ای تعجب آور احساساتی است و وقتی قلبش شکسته میشود مثل سیل اشک میریزد و چنان نگاه مظلوم و سرزنش آمیزی به شما می اندازد که گویی خرگوشی را به هنگام شیر دادن به بچه هایش را کشته اید.
مشکل ترین درسی که این دختر باید در زندگی فرا بگیرد، فائق آمدن بر دودلی ها و خجول بودن است.
زن متولد اسفند از صمیم قلب به کودکان خود عشق میورزد اما هرگز به ایشان اجازه نمیدهد به گوشه خاص شما پا بگذارند. بخش بزرگی از قلب او از آن شماست و هیچکس را یارای دخول به آن نیست.
هرگز روز تولد او، سالگرد ازدواج، روزهای مهم قابل تبریک و یا محلی را که از او خواستگاری کردید فراموش نکنید، زیرا او بیش از همجنسان خود زن است و احساساتی و پایبند به خصوصیات خاص خود میباشد.

من منتظر نظرات شما در مورد خودم و تمام دختران اسفندی هستم...
تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در
مهرباني، دردلتنگي،در خستگي،در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.![]()
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل
و تمام
سخاوت های عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛
و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهدکه امروز هواي دلت آفتابي است؛
يا آن دلي که
من برايش مي ميرم، سرد و باراني
است.... اي بهانه ي زنده بودنم؛
من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز
هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.![]()
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...![]()
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ ![]()
ولي آيا کسی هست که مانند من همه این صفات را داشته باشد؟؟؟؟
من دیگر تا آخر تنها میمانم....
حداقل تنهایی با وفاست دلم را نمیشکند...
وقتی آینه دروغ گفت:
دیگر عکس خورشید را بازتاب نداد تمام وجود شیشه اش شکست
بر تن آسمان پاشیده شد
و از همین خورده شیشه ها بود که ستاره های کوچک خدا
متولد شدند و نگین انگشتر آسمان
شب تنهایی ها شدند.....

عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد وهرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند.
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن و انديشيدن "نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرودو فهميدن و انديشيدن را از زمين ميکند
و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يک فريب بزرگ و قوي است ، دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي،بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شک ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،که او را به معشوق ميکشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، که دوست را به دوست مي برد.
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد که همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند”
که حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند
و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد
و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد .
دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ; که از جنس اين عالم نيست.

وقتیکه دلتنگ شدی به یاد آور کسی را که خیلی دوستت داره...
وقتیکه ناراحت شدی به یاد آور کسی را که تنها امیدش تویی...
وقتیکه ساکت شدی به یاد آور کسی را که به شنیدن صدای تو محتاج است...

و به یاد آور جای خالی...
به شیطان گفتم: لعنت بر تو باد
لبخند زد...
پرسیدم: چرا میخندی؟
پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام میگیرد!
پرسیدم :مگر چه کرده ام؟
گفت: مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام!
با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین میخورم؟
جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای...نفس تو هنوز وحشی است.. تو را زمین میزند.
پرسیدم:پس تو چه کاره ای؟
گفت:هروقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد...فعلا برو سواری بیاموز!!!

زیر باران بودم همره غم تنها
چشم زیبایت گشت در آن شب پیدا
با دو چشمت گفتم بی خبر از مایی
از غروب و باران حال ما جویایی؟
هیچ میگویی او زیر باران تنهاست
یاد داری گفتی با تو باران زیباست
تو که گفتی هر شب در خیالم هستی
سرخی چشمانت داده بر من مستی
حال زیر باران با که هم آغوشی
زیر باران با او باده هم مینوشی؟
چشمت آرام چکاند فقط قطره شبنم
لحظه ای بارید او مثل باران نم نم
قطره قطره اشک بر رخم بوسه نهاد
تا گوشودم چشم قلبم از غصه گداخت
گفتم ای سنگین دل تو مبار بر حالم
شیشه را میشکند سنگ اشکت بازم
چشمت از غصه به من خیره ماند و حیران
گفت زیر باران بی توام سرگردان

همه ی زیبایی های بی پیرایه از عشق سرچشمه میگیرند،ام عشق از چه چیز سرچشمه میگیرد؟
عشق از جنس چیست؟
این فراطبیعی از کدامین طبیعت جاری شده است؟
زیبایی زاده ی عشق است،
عشق زاده ی توجه و اعتناست،
تئجه ای ساده به ساده ها.
توجهی متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پیرایه است.
توجهی زنده به همه ی زندگی...

نمیزارم نوازش کسی شب ناز مژه هاتو خواب کنه
نمیزارم خونه آرزوهامو کسی با اومدنش خراب کنه
نمیزارم یه غریبه بانگاش پادشاه دل بی ریات بشه
من میخوام خودم پرستشت کنم
نمیزارم که کسی خدات بشه

نابینا به ماه گفت:
دوستت دارم...
ماه گفت:
چه طوری؟تو که من را نمیبینی؟
نابینا گفت:
چون نمی بینمت دوستت دارم!!!
ماه گفت:چرا؟
نابینا گفت:
اگر می دیدمت عاشق زیباییت میشدم اما حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

تب و تابی ست در موسیقی آب
کجا پنهان شده ست این روح بی تاب
فرازش،شوق هستی،شور پرواز،
فرودش:غم
سکوتش: مرگ مرداب

در سراشیبی تقدیر
نام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت را
بر دلم داغ نهاده اند
دریغ
از دریایی که در چشمانت نشسته است

صحبت از رفتن نیست
پرسش از فاصله هاست
که اگر دردی،سخنی،شاید دادی و یا قطعه احساسی، به سراغم آمد؛
دست در دست کدامین نزدیک،
بگذارم و آهسته بگریم...

قطره دلش دریا می خواست،خیلی وقت بود به خدا گفته بود اما هر بار خدا میگفت:
از قطره تا دریا راهی است طولانی.
راهی از رنج،فشق و صبوری،هر قطره را لیاقت دریا نیست قطره عبور کرد و رفت،قطره همه را پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره روان شد و راه افتاد،قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت:
امروز روز توست، روز دریا شدن،خدا قطره را به دریا رساند،قطره طعم دریا را چشید،طعم دریا شدن را اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم آیا هست؟؟...
خدا گفت:آری هست
قطره گفت پس من آنرا میخواهم،بزرگترین را بینهایت را.
خدا قطره را در قلب آدم گذاشت و گفت اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه ی عشق را در قطره ریخت،قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت:
حالا تو بینهایتی چون که عکس من در اشک عاشق است.

در مطب دكتر به شدت به صدا درآود
دكتر گفت ك در را شكستي! بيا تو..
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ٬ من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد٬ جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
ساعتها خواندم
که ساقه ها
بی آب میمیرند
ریشه هایم را گم کرده ام
من در کدامین سرچشمه و آب
خویشتنم را
تو بگو ساخته ام
